تبليغاتX
خسته از تکرار فردا

خسته از تکرار فردا

سکوتی پر از فریاد

 

 

 

نمــــی دونم تو کجایـــی ، دل تـو مـــال کیـــه

 

 

اون دو تا چشمــــای نازت ، حالا تو فـال کیه

 

 

نمــی دونـم خالیــه دستاتو کـی پــــر می کنه

 

 

جای عکس من تو چشمات حالا چشمای کیه

 

 

نمی دونــم می دونی دیوونتـــــم مثل قدیــــم

 

 

مثل اون لحظه که گفتی دیگه عشق و بلـدی

 

 

نمی دونم میدونی هنوز چقدر دوستـت دارم

 

 

هنوزم اسمــت میاد به یاد چشمات بیــــدارم

 

 

نازگلـــــم یادش بخیر ، خاطـره هامون یادته

 

 

اون همـــــه دیوونگیـــا ، سادگیــــا یادتـــــه

 

 

یادتـــــه روزای بارون چقـدر عاشق میشـدی

 

 

همــه دنیات میشدم دوستـت دارم هات یـادته

 

 

                                                یــادتـــــــــــه ...........

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت7:43 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 

فعل رفتن رو صرف كن

 

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

 

ساكت مي شوم ، مي خندم

 

ولي خنده ام تلخ مي شود

 

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

 

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

 

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

 

رفت و شاديم مُرد ...

 

شور و نشاط رو از دلم برد

 

رفت ...رفت ...رفت

 

و من مي خندم و مي گويم :

 

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

 

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت8:7 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

بــرام دعـا کن عشـق من ، همیـن روزا بمیــرم

 

آخه دارم از رفتنـت ، بدجـوری گـر می گیــرم

 

دعـا کنم که ایـن نفـس ، تمــوم شـه تا سپیـده

 

کسی نفهمـــه عاشقت ، چــی تا سحر کشیــده

 

این آخــرین بارِ عزیز، دستامو محکمتـر بگیـر

 

آخه تو که داری میری ، به من نگو بمون نمیــر

 

تو میـری و یه باغ سبز، درش به روت بازِ هنوز

 

من باغ سوختـم نازنین، باشه بـرو با من نســوز

 

اگــه یه روز برگشتـی و گفتنــد فلانــی مــرده

 

بدون که زیــرِ خاکِ سرد، حسِ نگات و بــرده

 

گریــه نکـــن بــرای مـن، قسمــت مـا همیــنه

 

دستامو محکمتــر بگیــر، لحظــه ی آخریمــــه

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت11:44 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                                   

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح

اينكه منازل  ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي

هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از

 بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد !

اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين

حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را

 تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش

ظاهر شد !

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با

عشقي بزرگ !

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت9:16 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                      

 

می خوابم تا تو را در خواب ببینم

 

بیشتر می خوابم که بیشترت در خواب ببینم

 

اگر بدانم که مردگان هم خواب می بینند

 

می میرم تا تو را همیشه در خواب ببینم

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت8:52 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

             

 

خداحافظ برای تو چه آسان بود

 

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

 

خداحافظ برای تو رهایی داشت

  

برای من غم تلخ جدایی داشت

 

  خداحافظ طلوع من غروب من

 

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

  

سلام تو طلوع پاک شبنم بود

 

غروب ظلمت تاریکی وغم بود

 

سلام تو شروع آشناییها

 

نوید مهربانی ها زمان همزبانیها

 

 دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده

 

 خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده

   

                                                                     خداحافظ  

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت8:49 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                         

به خدا قسم شکستم زیر سنگینی حرفات

تو رها از دل زارم ، من تو فکر دل تنهات

به خدا قسم گناهه دل عاشق و پروندن

تموم هستی من رو با نگاه خود سوزوندن

به خدا قسم همیشه تو خیال تو نشستم

با همه ظلمی که کردی هنوزم عاشقت هستم

منو صدا کن توی خواب بارون

صدات لالایی واسه خواب مجنون

من از خدامه بشنوم صداتو

تا ببوسم سرخی اون لباتو

دشت چشات کویر پر ستاره است

بغض نگات یه ابر پاره پاره است

بزار چشام به شونه هات بباره

تا نفست عطر عشق و بیاره

به خدا قسم شکستم زیر سنگینی حرفات

تو رها از دل زارم ، من تو فکر دل تنهات

به خدا قسم گناهه دل عاشق و پروندن

تموم هستی من رو با نگاه خود سوزوندن

به خدا قسم همیشه تو خیال تو نشستم

با همه ظلمی که کردی هنوزم عاشقت هستم

                                                               هنوزم عاشقت هستم

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت11:33 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |