تبليغاتX
خسته از تکرار فردا

خسته از تکرار فردا

سکوتی پر از فریاد

 

                           

به روی گونه تابیدی و رفتی ، مرا با عشق سنجیدی و رفتی

 

تمام هستی ام نیلوفری بود ، تو هستی مرا چیدی و رفتی

 

کنار انتظارت تا سحرگاه ، شبی هم پای پیچکها نشستم

 

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت ، تمنای مرا دیدی و رفتی

 

شبی از عشق تو با پونه گفتم ، دل او هم برای قصه ام سوخت

 

غم انگیز است تو شیداییم را ، به چشم خویش فهمیدی و رفتی

 

چه باید کرد این هم سرنوشتی است ولی دل را به چشمت هدیه کردم

 

سر راهت که میرفتی تو آنرا ، به یک پروانه بخشیدی ورفتی

 

صدایت کردم از ژرفای یک یاس ، به لحن آبی و نمناک باران

 

نمی دانم شنیدی برنگشتی و یا این بار نشنیدی و رفتی

 

عجب دریای غمناکی است این عشق ببین با سرنوشت من چها کرد

 

تو هم این رنجش خاکستری را ، میان یاد پیچیدی و رفتی

 

تمام غصه هایم مثل باران ، فضای خاطرم را شستشو داد

 

و تو به احترام این تلاطم ، فقط یک لحظه باریدی ورفتی

 

دلم پرسید از پروانه یک شب چرا عاشق شدن درد عجیبی است؟

 

و یادم هست تو یکبار این را ، ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

 

تو را به جان گل سوگند دادم ، فقط یک شب نیازم را ببینی

 

ولی در پاسخ این خواهش من ، تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

 

دلم گلدان شب بوهای رویاست ، پر از اطلسی های نگاهت

 

تو مثل یک گل سرخ وفادار ، کنار خانه روییدی و رفتی

 

غروب کوچه های بیقراری ، حضورِ روشنی را از تو می خواست

 

تو یک آن آمدی این روشنی را ، به روی کوچه پاشیدی و رفتی

 

جنون در امتداد کوچه ی عشق ، مرا تا آسمان ها با خودش برد

 

و تو در آخرین بن بست این راه ،  مرا دیوانه نامیدی ورفتی

 

شبی گفتی نداری دوست من را ، نمی دانی که من آن شب چه کردم

 

خوشا بر حال آن چشمی که آنرا ، به زیبایی پسندیدی و رفتی

 

هوای آسمان دیده ابری است ، پر از تنهایی نمناک هجرت

 

تو تا بیراهه های بیقراری ، دل من را کشانیدی و رفتی

 

کنار دیدگانت چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم

 

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

 

پریشان کردی و شیدا نمودی ، تمام جاده های شعر من را

 

رها کردی،  شکستم ، خورد گشتم ، تو پایان مرا دیدی و رفتی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت6:30 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

   

 

        امروز بهترین روز عمرمه بعد از چهار ماه و نیم بالاخره تونستم

 

        یک ساعت با عشقم باشم

 

        دلم را دست تو دادم غریبــه

 

                                             ازین دلدادگی شادم غریبــه

 

          شدی تو آشنا و مهربانیــــت

 

                                             بماند تا ابد یـادم غریبــــــه

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت9:7 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

خداجونم دوباره با یه دل پر اومدم سراغت ، میدونم انقدر مهربونی که به همه ی درددل هام گوش میکنی بدون اینکه بگی مگه موقع خوشیت به یادم هستی که حالا من تو ناراحتیت غمخوارت باشم

خداجونم میدونم که قبل از اینکه چیزی بنویسم از همه ی حرفام خبر داری ولی مینویسم تا دلم آروم بگیره

خداجونم خودت میدونی که بدجوری عاشق یکی از بنده هات شدم و چشمای خیسم گواه همین عشقمه

خدایا خیلی سخته که پیش خودت فکر کنی شاید امشب زنگ بزنه و با هزار جور امید گوشیتو بزنی تو شارژ که نکنه وسط حرفات شارژ گوشیت تموم بشه و همین دلیلی بشه واسه اینکه دیگه صدای دلنشینش رو نشنوی ولی حتی یک sms هم برات نداده باشه

روزا کارم اینه که وقتی استاد داره درس میده دستم رو بزار زیر چونم و برم تو رویا و هر از گاهی یه چیزی بپرونم تا نفهمه حواسم به درس نیست

 شبا هم سریع میرم بخوابم تا به اون فکر کنم و خوابشــــو ببینــم

دیشبم خوابشو دیدم ولی توی خواب متوجه حضور من نشد و وقتی منو دید که دیگه رفته بودم

از صبح تا حالا دارم به این موضوع فکر میکنم که اگه من توی خـواب صداش کرده بودم شاید زودتر متوجه حضور من میشد و میــومد پیشم

نمی دونم تعبیــر این خوابم چیه یعنی مـــن باید برم سمتش ؟

ولی تو که شاهدی هربار که یه قدم جلو گذاشتم جوری بهم توهین کرد که قلبم 1000 تیکه شد

تو راهنماییـــــم کن چه جوری با این دل عاشقــــم کنار بیام

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت12:18 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                        

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

وسعت تنهائيم را حس نکرد...

در ميان خنده هاي تلخ من...

گريه پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي... 

درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

آن که با آغاز من مانوس بود...

لحظه پايانيم را حس نکرد ...

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت9:28 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

   

 

رهايم کن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي

به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي کاهي

مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم

تو خود از هرکسي بهتر از احساس من آگاهي

نيازي نيست تا پنهان کني از من نگاهت را

گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي

غزل هايم زماني روي لب هاي تو جاري بود

ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر کاهي

دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خواندم

تو هم سر مي زدي آن روزها از کوچه ها گاهي

برو هر جا که مي خواهي برو آسوده  باش اما

مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي

از اينجا مي روم تنها مرا ديگر نخواهي ديد

نخواهم برد در اين راه با خود هيچ همراهي

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت7:57 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

   و او هرگز شکستم را نفهمید ...

 

شبی غمگین  شبی بارانی و سرد

 

مرا در غربت فردا رها کرد

 

دلم در حسرت دیدار او ماند

 

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

 

به من می گفت تنهایی غریب است

 

ببین با غربتش با من چه ها کرد

 

تمام هستی ام بود و ندانست

 

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

 

و او هرگز شکستم را نفهمید

 

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت9:44 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                                       

 

چه صداییست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟

 

چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد ؟

 

این تبر مال تو نیست ؟

 

دستها آن تو نیست ؟

 

تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه !

 

به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی !

 

آی آرام بزن می شکند عمق سکوت

 

وای آرام بزن تا نکنم آه تو را !

 

جمع کن هر چه شکستی دل من

 

هیزم خوبی شد !

 

آتشی بر دل من زن که ببینی :

 

عشق هم می سوزد !

 

خوب هم می سوزد !

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت6:41 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

         

 

     بزار دستات و بگیـــــرم 

                             

                        دم آخر راحت بمیــــرم

                                                     

                                      سهم من نبود که بـــی تو

 

                                                      توی تنهـــایی بمیــــرم

 

+نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت11:47 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |