تبليغاتX
خسته از تکرار فردا

خسته از تکرار فردا

سکوتی پر از فریاد

 

        

 

   زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد .

 

   زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟

 

   مرد گفت : برتو عاشق شده ام . 

 

   زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از

 

   پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو .

 

   مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد

 

   و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟

 

   زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟

 

   مرد شرمنده شد و رفت

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت3:8 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                     

          

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

 

 

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

 

 

همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

 

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |