تبليغاتX
خسته از تکرار فردا

خسته از تکرار فردا

سکوتی پر از فریاد

 

به همه میگم تو رفتـی ولی خودم بــاور ندارم

به همه میگم نخواستم ، ولی دارم کـم میـارم

به همه میگم تو رفتــی تا دلـــم آروم بگیـره

ولی یادت که میفتم می بینم که خیلی دیــره

همه دیدند خیلی ساده روی تو چشمامو بستم

اما هیچکسی نفهمید من چه بی صدا شکستم

همه دیدند که به ظاهر من از عشق تو گذشتم

ولی تــــو تنهایی جز تو چیزی آرزو نداشتــم

به همه میگم تو رفتـی ولی خودم بــاور ندارم

به همه میگم نخواستم ، ولی دارم کـم میـارم

به همه میگم تمـــوم شد عمــر آشنایــی ما

ولی این حرف دلم نیست، تو میای امروز یا فردا

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت7:56 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.


دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت2:53 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

با تو هستم ای قلم

با تو ای همراه و ای همزاد من

سرنوشت هردومان حیران بازی های زشت سرنوشت

شعرهایم را نوشتی دستخوش

اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟؟!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت6:57 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

نمــــی دونم تو کجایـــی ، دل تـو مـــال کیـــه

 

 

اون دو تا چشمــــای نازت ، حالا تو فـال کیه

 

 

نمــی دونـم خالیــه دستاتو کـی پــــر می کنه

 

 

جای عکس من تو چشمات حالا چشمای کیه

 

 

نمی دونــم می دونی دیوونتـــــم مثل قدیــــم

 

 

مثل اون لحظه که گفتی دیگه عشق و بلـدی

 

 

نمی دونم میدونی هنوز چقدر دوستـت دارم

 

 

هنوزم اسمــت میاد به یاد چشمات بیــــدارم

 

 

نازگلـــــم یادش بخیر ، خاطـره هامون یادته

 

 

اون همـــــه دیوونگیـــا ، سادگیــــا یادتـــــه

 

 

یادتـــــه روزای بارون چقـدر عاشق میشـدی

 

 

همــه دنیات میشدم دوستـت دارم هات یـادته

 

 

                                                یــادتـــــــــــه ...........

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت7:43 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 

فعل رفتن رو صرف كن

 

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

 

ساكت مي شوم ، مي خندم

 

ولي خنده ام تلخ مي شود

 

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

 

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

 

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

 

رفت و شاديم مُرد ...

 

شور و نشاط رو از دلم برد

 

رفت ...رفت ...رفت

 

و من مي خندم و مي گويم :

 

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

 

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت8:7 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

بــرام دعـا کن عشـق من ، همیـن روزا بمیــرم

 

آخه دارم از رفتنـت ، بدجـوری گـر می گیــرم

 

دعـا کنم که ایـن نفـس ، تمــوم شـه تا سپیـده

 

کسی نفهمـــه عاشقت ، چــی تا سحر کشیــده

 

این آخــرین بارِ عزیز، دستامو محکمتـر بگیـر

 

آخه تو که داری میری ، به من نگو بمون نمیــر

 

تو میـری و یه باغ سبز، درش به روت بازِ هنوز

 

من باغ سوختـم نازنین، باشه بـرو با من نســوز

 

اگــه یه روز برگشتـی و گفتنــد فلانــی مــرده

 

بدون که زیــرِ خاکِ سرد، حسِ نگات و بــرده

 

گریــه نکـــن بــرای مـن، قسمــت مـا همیــنه

 

دستامو محکمتــر بگیــر، لحظــه ی آخریمــــه

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت11:44 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                      

 

می خوابم تا تو را در خواب ببینم

 

بیشتر می خوابم که بیشترت در خواب ببینم

 

اگر بدانم که مردگان هم خواب می بینند

 

می میرم تا تو را همیشه در خواب ببینم

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت8:52 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

             

 

خداحافظ برای تو چه آسان بود

 

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

 

خداحافظ برای تو رهایی داشت

  

برای من غم تلخ جدایی داشت

 

  خداحافظ طلوع من غروب من

 

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

  

سلام تو طلوع پاک شبنم بود

 

غروب ظلمت تاریکی وغم بود

 

سلام تو شروع آشناییها

 

نوید مهربانی ها زمان همزبانیها

 

 دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده

 

 خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده

   

                                                                     خداحافظ  

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت8:49 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                         

به خدا قسم شکستم زیر سنگینی حرفات

تو رها از دل زارم ، من تو فکر دل تنهات

به خدا قسم گناهه دل عاشق و پروندن

تموم هستی من رو با نگاه خود سوزوندن

به خدا قسم همیشه تو خیال تو نشستم

با همه ظلمی که کردی هنوزم عاشقت هستم

منو صدا کن توی خواب بارون

صدات لالایی واسه خواب مجنون

من از خدامه بشنوم صداتو

تا ببوسم سرخی اون لباتو

دشت چشات کویر پر ستاره است

بغض نگات یه ابر پاره پاره است

بزار چشام به شونه هات بباره

تا نفست عطر عشق و بیاره

به خدا قسم شکستم زیر سنگینی حرفات

تو رها از دل زارم ، من تو فکر دل تنهات

به خدا قسم گناهه دل عاشق و پروندن

تموم هستی من رو با نگاه خود سوزوندن

به خدا قسم همیشه تو خیال تو نشستم

با همه ظلمی که کردی هنوزم عاشقت هستم

                                                               هنوزم عاشقت هستم

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت11:33 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                       

 

به هنگام جدایی هر کس اندیشه ای دارد


جدایی دست بی رحمی ست در تاراج دلتنگی


یکی شاد است از راهی شدن تا شهر رویاها


یکی همچون شقایق غرق در امواج دلتنگی


یکی هنگام رفتن هیچ نشناسد سر از پایش


یکی دیگر دلش خون است و در دل خنجری دارد


یکی مشتاق رفتن بهر دیدار عزیزانش


یکی از شوق می خندد یکی پیوسته می بارد


یکی خرسند از دل کندن است و تشنه ی رفتن


یکی حیران و سر گردان خیال دیگری دارد


یکی با چهره ی آرام می گوید خداحافظ


یکی دیگر سکوتش ارزش والاتری دارد


یکی وقت جدایی طاقتش کم می شود اما


یکی بر شانه های خسته اش کوه غمی دارد


خداوندا جدایی را ز راه بندگان بردار


تو می دانی جدا گشتن چه درد مبهمی دارد

 

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت7:26 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

      

 

گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است

 

چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم

 

ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد

 

اما ديگر برايم باور شد

 

که بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند

 

و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...

 

چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟

 

سادگيم را ؟

 

اما بدان...سادگيم را ساده نگير

 

باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...

 

با تو دنيايي نقره اي ساختم

 

با تو نفس کشيدم...

 

به تو اميد بستم...

 

چه راحت شکستي و رفتي...

 

چه بي خيال اتش زدي...اين دل بي درمان را...

 

چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم...

 

تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار اخر منو به بدترين شکل بازي

 

دادي..

 

مرا ، احساسم را به بازي گرفتي...

 

من بازيچه نيستم...عروسک هم نيستم ، تو به من دروغ گفتي...

 

دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ...

 

اما...

 

مي بخشمت

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت7:19 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

   

 

با دلی پر از بهونه ، خسته و غمگین و دلسرد

 

اومد و با ادعاهاش ، منو عاشق خودش کرد

 

هر دفعه با هر دروغش ، واسه من خاطره می ساخت

 

انگاری که بهتر از من ، این دل ساده رو میشناخت

                              

 اشتباهه اشتباهه خواستنش یه اشتباهه

 

عاشقم همیشه اما داشتنش یه اشتباهه

 

دلمو راهی میکردم ، دنبالش به هر بهونه

 

اون که میگفت تا ته دنیا ، توی زندگیم میمونه

 

اون که پای هر گناهی ، قسم جونمو میخورد

 

منو همراه دروغاش ، تا توی آسمونا میبرد

 

بی دلیل از خاطرش برد ، تک تک خاطره هامو

 

رفتش و نخواست ببینه ، حتی بغض بی صدامو

 

اشتباهه اشتباهه خواستنش یه اشتباهه

                              

عاشقم همیشه اما داشتنش یه اشتباهه

 

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت1:2 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                     

زندگي كردن
تلف بودن
پلاسيدن
نطفه اي را پرورش دادن
براي زندگي كردن
و اين تكرار، تكرار، تكراراست ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت6:54 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

             

         

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم       کم نه! هر روزکم کم مي خوريم

 

آب مي خواهم، سرابـــــم مي دهند      عشق مي ورزم عذابـــم مي دهند

 

خود نميدانـــــم کجا رفتم به خواب      از چه بيـــــدارم نکردي آفتـاب؟؟

 

خنجــري بر قلـــب بيمــــارم زدند      بي گنـــــاهي بودم و دارم زدنـــد

 

دشنـــه اي نامـــرد بر پشتم نشست      از غـــم نامردمي پشتـم شکســت

 

سنگ را بستنـــد و سگ آزاد شــد      يک شبـــه بيـــداد آمـــد داد شـــد

 

عشق آخر تيـــشه زد بر ريشـــه ام     تيـشه زد بر ريشه ي انديشـــه ام

 

عشــق اگر اينست مرتــد مي شــوم    خوب اگر اينست من بد مي شوم

 

بـس کن ای دل نابساماني بس است     کافــرم ديگر مسلماني بـس است

 

حافـــظ ديوانــــه فالــم را گرفـــت       يک غزل آمد که حالـم را گرفت


ما ز ياران چشـــم يـــاري داشتيم       خود غلـــط بود آنچه مي پنداشتيم

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت1:46 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                                  

آدمك آخر دنياست بخند..

آدمك مرگ همين جاست بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي ...

به خدا مثل تو تنهاست بخند ...

دست خطي كه تو را عاشق كرد ...

شوخي كاغذي ماست بخند...

فكر كن درد تو ارزشمند است..

فكر كن گريه چه زيباست بخند...

صبح فردا به شبت نيست كه نيست...

تازه انگاه كه فرداست بخند...

راستي آنچه كه يادت داديم ...

پر زدن نيست كه در جاست بخند...

آدمك نغمه اي آغاز نخوان ...

به خدا آخردنیاست بخند...

 

+نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

              

 

دلم امشب تنگ است

 

قلبم از نور تهی است

 

و در این محبس تنهایی خود تنهایم

 

و کسی نیست مرا یار و رفیق

 

که رهایم کند از آتش سوزان فراق

 

و ز افسوس و دریغ

 

باز هم می شکنم

 

 

 

تک تک ساعت شماته ای خانه مان

 

با من این می گوید:

 

لحظه ها میگذرند...

 

مستمر

 

بی وقفه

 

و کسی نیست در این ویرانی

 

که شود مونس تو

 

یک لحظه

 

باز هم می شکنم

 

 

 

و در این تاریکی

 

ناگهان از پس تنهایی من

 

می تراود نوری

 

در همین نزدیکی

 

و در این حس غریب...

 

گوش من می بیند!

 

چشم من می شنود!

 

چه عجیب است و محال

 

چون سراب است و خیال

 

پرده ای رخ به رخم استاده است

 

و در این پرده از قصه سیاه

 

-فارغ از رنگ سپید-

 

قصه ای می بینم

 

که نوشته است به نام خود من

 

و گذر می کند از چشمانم

 

خاطرات خوش و آن خاطره های بد من

 

می رود...می گذرد

 

می شود قصه تمام

 

حال هم نوبت دندان من است

 

که گزد از افسوس

 

پشت دستان مرا

 

و شود نوبت اشک

 

که ببارد آرام

 

تا که تر گردد از این اشک همی گونه من

 

که چرا تنها شد؟

 

دل آلوده ی من

 

روز ها بی تابم

 

و شبم تاریک است

 

تا سحر بی خوابم

 

شب یلداست شبم

 

باز هم می شکنم

 

 

 

پس اندیشه من

 

حسرتی می جوشد

 

وز خدا می پرسم

 

که چرا تنهایم؟

 

و غمین است دلم...

 

مگر از خاک کویر است گلم؟

 

و چون اوقات دگر

 

نیستم هیچ جواب

 

باز هم می شکنم

 

 

 

و پس از این همه تکرار و کلنجار هر بار

 

اندکی میخندم...

 

اندکی می گریم...

 

و ز تنهایی بی فرجامم

 

باز هم می شکنم...

 

+نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت9:24 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                           

به روی گونه تابیدی و رفتی ، مرا با عشق سنجیدی و رفتی

 

تمام هستی ام نیلوفری بود ، تو هستی مرا چیدی و رفتی

 

کنار انتظارت تا سحرگاه ، شبی هم پای پیچکها نشستم

 

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت ، تمنای مرا دیدی و رفتی

 

شبی از عشق تو با پونه گفتم ، دل او هم برای قصه ام سوخت

 

غم انگیز است تو شیداییم را ، به چشم خویش فهمیدی و رفتی

 

چه باید کرد این هم سرنوشتی است ولی دل را به چشمت هدیه کردم

 

سر راهت که میرفتی تو آنرا ، به یک پروانه بخشیدی ورفتی

 

صدایت کردم از ژرفای یک یاس ، به لحن آبی و نمناک باران

 

نمی دانم شنیدی برنگشتی و یا این بار نشنیدی و رفتی

 

عجب دریای غمناکی است این عشق ببین با سرنوشت من چها کرد

 

تو هم این رنجش خاکستری را ، میان یاد پیچیدی و رفتی

 

تمام غصه هایم مثل باران ، فضای خاطرم را شستشو داد

 

و تو به احترام این تلاطم ، فقط یک لحظه باریدی ورفتی

 

دلم پرسید از پروانه یک شب چرا عاشق شدن درد عجیبی است؟

 

و یادم هست تو یکبار این را ، ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی

 

تو را به جان گل سوگند دادم ، فقط یک شب نیازم را ببینی

 

ولی در پاسخ این خواهش من ، تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

 

دلم گلدان شب بوهای رویاست ، پر از اطلسی های نگاهت

 

تو مثل یک گل سرخ وفادار ، کنار خانه روییدی و رفتی

 

غروب کوچه های بیقراری ، حضورِ روشنی را از تو می خواست

 

تو یک آن آمدی این روشنی را ، به روی کوچه پاشیدی و رفتی

 

جنون در امتداد کوچه ی عشق ، مرا تا آسمان ها با خودش برد

 

و تو در آخرین بن بست این راه ،  مرا دیوانه نامیدی ورفتی

 

شبی گفتی نداری دوست من را ، نمی دانی که من آن شب چه کردم

 

خوشا بر حال آن چشمی که آنرا ، به زیبایی پسندیدی و رفتی

 

هوای آسمان دیده ابری است ، پر از تنهایی نمناک هجرت

 

تو تا بیراهه های بیقراری ، دل من را کشانیدی و رفتی

 

کنار دیدگانت چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم

 

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

 

پریشان کردی و شیدا نمودی ، تمام جاده های شعر من را

 

رها کردی،  شکستم ، خورد گشتم ، تو پایان مرا دیدی و رفتی

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت6:30 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

   

 

        امروز بهترین روز عمرمه بعد از چهار ماه و نیم بالاخره تونستم

 

        یک ساعت با عشقم باشم

 

        دلم را دست تو دادم غریبــه

 

                                             ازین دلدادگی شادم غریبــه

 

          شدی تو آشنا و مهربانیــــت

 

                                             بماند تا ابد یـادم غریبــــــه

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت9:7 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                        

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

وسعت تنهائيم را حس نکرد...

در ميان خنده هاي تلخ من...

گريه پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي... 

درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

آن که با آغاز من مانوس بود...

لحظه پايانيم را حس نکرد ...

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت9:28 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

   

 

رهايم کن برو اي عشق از جانم چه مي خواهي

به سوهان غمت روح مرا پيوسته مي کاهي

مگر جز مهرباني از تو و چشمت چه مي خواهم

تو خود از هرکسي بهتر از احساس من آگاهي

نيازي نيست تا پنهان کني از من نگاهت را

گواهي مي دهد قلبم مرا ديگر نمي خواهي

غزل هايم زماني روي لب هاي تو جاري بود

ولي امروز در چشمت نمي ارزم پر کاهي

دلم خوش بود گهگاهي برايت شعر مي خواندم

تو هم سر مي زدي آن روزها از کوچه ها گاهي

برو هر جا که مي خواهي برو آسوده  باش اما

مواظب باش مثل من نيفتي در چنين چاهي

از اينجا مي روم تنها مرا ديگر نخواهي ديد

نخواهم برد در اين راه با خود هيچ همراهي

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت7:57 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

   و او هرگز شکستم را نفهمید ...

 

شبی غمگین  شبی بارانی و سرد

 

مرا در غربت فردا رها کرد

 

دلم در حسرت دیدار او ماند

 

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

 

به من می گفت تنهایی غریب است

 

ببین با غربتش با من چه ها کرد

 

تمام هستی ام بود و ندانست

 

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

 

و او هرگز شکستم را نفهمید

 

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت9:44 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                                       

 

چه صداییست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟

 

چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد ؟

 

این تبر مال تو نیست ؟

 

دستها آن تو نیست ؟

 

تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه !

 

به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی !

 

آی آرام بزن می شکند عمق سکوت

 

وای آرام بزن تا نکنم آه تو را !

 

جمع کن هر چه شکستی دل من

 

هیزم خوبی شد !

 

آتشی بر دل من زن که ببینی :

 

عشق هم می سوزد !

 

خوب هم می سوزد !

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت6:41 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

         

 

     بزار دستات و بگیـــــرم 

                             

                        دم آخر راحت بمیــــرم

                                                     

                                      سهم من نبود که بـــی تو

 

                                                      توی تنهـــایی بمیــــرم

 

+نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت11:47 قبل از ظهرتوسط فرزانه | |

 

        

 

اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو زمانی با من بود

 

اما هیچ گاه دستش به ابرها و خورشیدنرسید.

 

حالا هم به همسايه بودنت قانعم.

 

فقط دلم براي ديروزها تنگ است

 

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت9:33 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

            

      

 

واسه رسیدنِ به تو دیگه چی کار کنم

 

آخه چقدر خودمو جلوی تو خار کنم

 

آخه چند بار دیگه می خوای دلمو بشکنی

 

توی خوابم نمی بینم که تو مال منی

 

طفلی دلم چقدر نشست پای تو گریه کرد

 

آخر چی شد ، نصیبش نکن یه نگاه سرد

 

نزار تنها بمونم همیشه با گریه هام

 

تو رو خدا بیا ، بیا کاری بکن برام

 

به خدا اشکی نمونده ، دلم انگاری غروبه

 

همه زندگیم خزونــــــــــــــــــه ........

 

دل دیوونه ی منو کسی نمی تونه ببینه که شده دربدر

 

دل دیوونه ی منو کسی نمی تونه ببینه زده سیم آخر

 

از تو گذشتم چون نمی تونم ببینم اشکِ تو

 

از تو گذشتم چون نمی تونم بمونم پیشِ تو

 

از تو گذشتم چون نمی خواستم باشم مدیونِ تو

 

از تو گذشتم چون نمی تونم بمونم پایِ تو

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت5:50 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                              

 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش.

 

شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

 

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

 

چون شايد هيچ وقت ، هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت5:38 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

      

       

 

  خدايا گر تو درد عاشقی را می کشيدی

  توهم زهر جدايی روبه تلخی می چشيدی

           

 

          اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدی

         

          پشيمان ميشدی ازاينکه عشق رو آفريدی 

 

 

    بگو هرگز سفر کردی ، سفر با چشم تر کردی

   

    کسی را بدرقه با اشک ، تو با خون جگرکردی

                    

   

                                               

                                          ز شهر آرزوهايت به ناکامی گذر کردی

                                                 

                                            گل اميد، تو پرپر به خاک رهگذر کردی

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت5:30 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

                                

     

 

 به چه می اندیشی ؟

 

 به پرستوی غریب نگهت که شبی بارانی لانه در قلب من خسته گرفت

 

 به چه می اندیشی ؟

 

 به غرورم که چو آیینه ز سنگ نگهت بی صدا به پای تو فرو می ریزد

 

 به چه می اندیشی ؟

 

 من ندانم تو خود بگو به چه می اندیشی ؟

 

 به تو می اندیشم .......

 

                 وای باران ! باران !

 

  شیشه پنجره را باران شست از دل من

 

 

                                                   اما

                                

 

                                             چه کسی نقش تو را خواهد شست ..... 

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت5:14 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

   

    

 

وقتی که خاکم می کنند بهش بگین پیشم نیاد

 

بگید که رفت مسافرت ، بگید شماره ای نداد

 

یه جور بگین که آخرش از حرفانون هول نکنه

 

طاقت ندارم ببینم به قبرِ من نگاه کنه

 

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

 

هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

 

نزارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

 

نمی خوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

 

برو آتیش به قلب من نزن ، بزار نگاهت از یادم بره

 

بزار واسه همیشه قلب من ، چال بشه با من کلی خاطره

 

برو نمی خوام ببینی خونه ی من خالی شده

 

همدم من به جای تو ، ریگای پوشالی شده

 

اون که می گفت میمرد برات، دیدی راست راستی مرد

 

رفت و همه خاطرشم به خاطرِت برداشت و برد

 

بهش بگین نشست به پات ، بهش بگین نیومدی

 

بگین هنوز دوسِت داره ، با اینکه قیدشو زدی

 

نشونی قبر منو بهش ندین خوب می دونم

 

میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

 

برو آتیش به قلب من نزن ، بزار نگاهت از یادم بره

 

بزار واسه همیشه قلب من ، چال بشه با من کلی خاطره

 

می خوام رو سنـــــــگ قبرم این باشه :

 

طلوعی که خیلی غـــــــــــــم انگیز بود

 

قشنگ ترین خاطـــــــــــره ی عمرم

 

غروبـــــــــــــی که خیلی دل انگیز شد

 

رو سنگ قبرم بنویـــس : روزی اومد با امید وآخر

 

ولی حالا بدرقه ی راهش ، داغی که موندش رو دل مادر

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت5:7 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

      

 

من واسه تو ، تو واسه کی میمیری

 

من با تو و تو با کی جون میگیری

 

من واسه تو یه عمریه دیوونم

 

فقط واسه چشای تو می خونم

 

تو واسه کی دردِ دلات و گفتی

 

حرفایی که هیچ وقت به من نگفتی

 

هنوز تو رو تو آینه ها می بینم

 

هنوز با خاطرات تو میشینم

 

کی دل تو رو برده ، جون به نگات سپرده

 

چشمای ناز تو رو ، از من گرفته برده

 

اگه بری میمیرم ، فرصت بده عزیزم

 

می خوام بگم عاشقم ، نم نم برات میمیرم

 

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت5:5 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

                                        

         

 

صدایت هنوز مرا دوست دارد

 

 

طنینش را در گوشم احساس میکنم

 

 

خوابم گرفته است.................

 

 

انگار آمدی.......................

 

 

نمیدانی چقدر منتظرت بودم......

 

 

گل آوردی

 

 

چرا لباس سیاه پوشیدی؟؟؟؟

 

 

چرا همه شیون میکنند؟؟؟؟.

 

 

انگار اسم من را روی سنگ نوشتند

 

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت5:2 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

         

                 

 

هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود

 

که در این سه کلمه "مرا دوست ندارد"

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت6:34 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                

 

بازم دلم گرفته ، چند روزیه که رفتی

 

میگی به خاطر من از عشقمون گذشتی

 

بمون بزار از اسمت ، یه شعر نو بسازم

 

نزار به جرم دیروز ، امروزمو ببازم

 

دارم می میرم برات ، نزار بیفتم به پات

 

مگه گناهم چی بود که سرد شده اون نگات ؟

 

به من یه فرصت بده ، تا دستاتو بگیرم

 

یا اینکه مال من شی ، یا پای تو بمیرم

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت7:34 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

     

      

 

             تو آمدی رویاهایم را تعبیر کنی

                                                         

                                                       اما خود یکی از رویاها شدی !!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت9:3 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

       

 

                  

 

     

هواتو کردم دوباره ، بازم دلم تنگه برات

 

اگر چه دوری از دلم ، هنوزم می میرم برات

 

امید من ، سنگ صبور ، باشه برو پیشم نیا

 

بزار که تنها بسوزم ، تو غربت دلتنگیام

 

نه اینکه عاشق نباشم ، نه اینکه دوستت ندارم

 

می خوام تو اوج بی کسی ، سر روی شونت بزارم

 

زخم زبون و صبر من ، باور بکن حدی داره

 

یه قلب خالی از امید ، آخه سوزوندن نداره

 

منی که حتی گریه هام ، واسه تو تکراری شده

 

تو حرف مردم و نزن ، نگو که جات خالی شده

 

نگاه سردت هنوزم ، با خنده هات زجرم میده

 

خدا خودش منو به این در به دری عادت داده

 

باور نداری هنوزم ، عشق تو داغونم کنه

 

بخند به گریه های من ، شاید که آرومم کنه

 

بهش بگین دق می کنم ، دستاش تو دستام نباشه

 

تموم خاطراتمون ، نمک به زخمام می پاشه

 

بهش بگین خاطره هاش ، آتیش به جونم می زنه

 

آسمونم زمین میاد ،  بگین فقط مال منه

 

تو لحظه های بی کسی ، سهم من از تو دوریه

 

اگه صدام در نمیاد ، دلتنگی و صبوریه

 

هر روز غروب دلتنگتم ، دوباره تنها میشینم

 

هر وقت که بارون می باره ، تو رو کنارم می بینم

 

هر روز و هر شب از خدا ، ازون فقط تو رو می خوام

 

نگو واست غریبه ام ، نگو تو خوابت نمیام

 

بگو تو هم دوستم داری ، بگو که دلتنگم میشی

 

من فقط از خدا می خوام ، دوباره مهربون بشی

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت12:35 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

     

    

 

 

فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار

 

كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار

 

 

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو

 

بيا اي  جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

 

 

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم

 

نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار

 

 

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم

 

مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار

 

 

خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي

 

چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟

 

 

خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها

 

فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت8:23 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

 

 

آرزوهايم

آبستن كابوس هاي من است

اي كاش رؤياهايم با من مرده بود...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت10:13 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |