تبليغاتX
خسته از تکرار فردا

خسته از تکرار فردا

سکوتی پر از فریاد

 

           

 

بس کن نمی خواهم بگویی دوستت دارم



دیگر برای گفتن این جمله دیر است



دیگر صدای ساکت من تا قیامت



از گفتن « ای کاش برگردی » به سیر است



دیگر نمی خواهم بدانم زنده هستی



آخر تو را در خاطر خود خاک کردم



آخر صدای سرد و تلخ خنده ات را



از صفحه ی گریان ذهنم پاک کردم



دیگر از آن تصویر جادویی چشمت



حتی نگاه ساده ای در خاطرم نیست



دیگر من عاشق که می مردم برایت



حتی هوای با تو بودن در سرم نیست



حتی نمی خواهم بپرسم بی مروت



آیا سزای عشق بی رنگم همین بود ؟



اینجا دگر بن بست شهر خاطرات است



اما چرا پایان عشقم این چنین بود ؟

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت7:44 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |

 

                                    

 

روزی با خود فکر می کردم

اگر او را با دیگری ببینم

شهر را به آتش می کشم .....

ولی امروز حاضر نیستم

کبریتی روشن کنم

تا ببینم او کجاست...!!!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت10:56 بعد از ظهرتوسط فرزانه | |